تبليغاتX
آستانه ای بر داستان کازرون

آستانه ای بر داستان کازرون

انجمن داستان شهرستان کازرون

و دوباره با محسن پورمظفر

 

نوشتن داستان را از سال 1383 با حضور در انجمن داستان کازرون آغاز کرده ام... داستان، که روایت را در ذهنم زنده می کند و ننه شهرزاد را، با اینکه نمی دانم چقدر به روایت وفادار بوده ام... داستان محل آفرینش مکان ها و مردمانی است که می توانستند باشند... عیش مدام، تاکید می کنم که قبل از هر چیز خواننده‌ی خوبی هستم و می خواهم که خواننده خوبی باشم زیرا من در عمل خواندن آفرینشی دوباره را با متن شکل می دهم... داستان از نظر من چیزی ست ورای تمام ایسم ها و مکاتب... تنش است... سیر آزادی است همانطور که هگل در "دیالکتیک خدایگان و بنده" می گوید... داستان سفر است... جستجوگری است... از ابتدا که "دن کیشوت" و "سانجو پانزا" به راه افتادند و باور کنید آنها آسیابهای بادی اند، تا "بوئندیاها" که در کار کشف رازهای جهان اند و در انتها هر آنچه خوانده می شود اتفاق می افتد... تمام پرسشهای "ایوان کارامازوف"... چرا باید باز خرید؟ ... و ما همه "کارامازوف" هستیم... شهوت و معصومیت با هم در خونمان هست... و... "ولادیمیر" و "استراگون" که در صحنه ی خالی روزگار در انتظار "گودو" تنها مانده اند... ـ برویم خودمان را دار بزنیم ـ برویم ـ برویم... در این شهرهای بابلی که هر پنجره زبانی برای خویش دارد... باید زودتر تمامش کنم... داستان از اینها همه بیشتر است... زندگی است با تمام ملالت های و شادی هایش...  و تعریفی آکادمیک با الهام از نظریه رمان گئورگ لوکاچ: داستان ساختاری در کل که شخصیت ها در آن رشد می کنند، ایده ها جان گرفته و پرورانده می شوند... با اینحال محتوا خود به فرم می رسد و داستان را شکل می دهد... داستان های خوب از نویسنده‌ی خود باهوشترند... و رمان که جمعیت دنیا را زیاد می کند...

...

محسن پورمظفر، متولد 1365 در شهرستان کازرون است و هم اکنون دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی مدیریت دولتی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کازرون است. از او پيش از اين نيز در وبلاگ نام برده شده و داستان روایت درونی یک مرگ را از او خوانده ايد. او در حال حاضر مشغول گذراندن دوره ی کارگردانی زیر نظر خانه ی جوان سینما و دوره ی فیلم نامه نویسی زیر نظر خانه مدرسه کارگاهی سینما در شیراز است. داستانی که خدمتتان ارایه می شود در جشنواره ی «نارنج» جهرم مقام اول را کسب نموده است.

تقدیر شده در چهارمین کنگره ی داستان "ماه و مهر" / فارس و استان مهمان کرمان / شیراز / بهار 1387

مقام اول کنگره ی داستان استانی "نارنج" / جهرم / زمستان 1386

تقدیر شده در سومین کنگره ی داستان "ماه و مهر" / فارس و استان مهمان بوشهر / شیراز / تابستان 1385

...

و تمام ِ جهان را يك زبان و يك لغت بود... / تورات؛ سفر پيدايش؛ باب يازدهم

بي چهره­گي / محسن پورمظفر

« ...صداي دور شدن آخرين هواپيما به گوش مي­رسد و هنوز گرد و خاك انفجار آخرين بمب­ها فرو ننشسته است. همزمان كه مي­خواهي تكاني به خودت بدهي، صورتت را هم از روي زمين بلند مي­كني و لرزش عمومي بدنت كه با لباس­هايت در حال تجربه كردن سائيدگي­اند و قلوه سنگ­هايي كه آنقدر خودشان را در پوستت فرو مي­كنند تا لابد  گاهي وقت­ها خود را جزيي از تو حساب كنند و يا اين تويي كه آن­ها را...؛ سر ِ پا ايستاده­اي و صورتت كه آغشته به خون و خاك كف زمين است به تو بي چهره­گي ِ فردي با ماسك سرخ رنگي را داده است. احساس سنگيني بيش از حدي در حال آزار دادنت است و ناشناس بودن عجيبي كه نه تنها تو را نسبت به اطراف بيگانه كرده است، بلكه دور و برت نيز نسبت به صورت بي چهره­ي تو چنين حسي را دارند. و همين باعث مي­شود كه نيازي نبينم برايت اسمي بگذارم. چرا كه تنها با اشاره­اي به هريك از كلمات اين متن مي­توانم تو را مورد خطاب قرار دهم ـ همه مي­توانند ـ . اين چيزي است كه من برايت ساخته­ام، بي­چهره­گي­اي كه به تو داده­ام و ناخودآگاه دنبال صورتي چهره­دار مي­گردي تا خود را در قالب آن توصيف كني و اندكي ملموس براي خواننده­اي كه تو با بدني شبح­وار و صورتي بي­چهره در ذهن تصور كرده است.

كافي است كمي سر بچرخاني تا در سنگيني فراگير ظهر دلگيري كه همه جا را غرق خود كرده است شهر را ببيني كه خاموش از هر صدايي است و تنها ساختمان­هاي كم و بيش به جاي مانده در آن برج بلندي در مركز شهر است كه سر به آسمان گذاشته و بر روي سنگ­هاي تشكيل دهنده اش كلمات حك شده اند. و كلمات چنان يك دست هستند انگار برج و ساكناش داراي يك زبان و يك لغت هستند. همراه با چند        آسياب بادي كه وسوسه­ام مي كنند تا دن كيشوت وار به سويشان بتازم... و كندي كسل كننده­شان تو را به وحشت انداخته است كه نكند آن­ها هم انسان­هايي باشند كه نه تنها چهره­شان را از دست داده­اند، بلكه به شكل چنين آسياب­هايي مسخ شده­اند. در كوچه­ها و خيابان­هاي شهر كه قدم مي­زني بي­چهرگي همه­ي افراد شهر را مبتلا به خود كرده است.

گاوها و اسب­هايي كه پاره پاره شده­اند، هر تكه­شان جايي افتاده است و آرزوي رستاخيز را در سر    مي­پرورانند. آدم­هايي كه بي لب­اند ولي در عين حال مي­تواني فرياد را در عضلات صورتشان تشخيص بدهي. همه روي زمين افتاده­اند. انگار مدت­ها پيش اينجا قربانگاهي بوده است. يا جُلجَتايي دوباره برپا شده است و آن­ها را نه بر روي صليب، كه بر روي زمين به چارميخ كشيده­اند و اينجاست كه بيشتر نمايان    مي­شود اصلن فرقي نمي­كند كه صليب چوبي باشد يا شني، يا اينكه صليبي باشد يا نباشد؛ بلكه مهم چشمان بهت­زده و غمناكي­اند كه دارند براي دژخيمشان طلب آمرزش مي­كنند و... «پدرجان، آنان را ببخشاي زيرا نمي­دانند چه مي­كنند». چشماني كه كسي پوست صورتشان را با وحشيگري هرچه تمام­تر كنده است. صورت­هاي بي­چهره و بي­لب همه در بهت چيزي فرو رفته­اند.

اينجا مي­نويسم كه تو را وقتي سرگرم توصيف و نوشتن كلمات بر روي كاغذ بوده­ام گم كرده­ام و حالا دستم را روي تك تك كلمات مي­گذارم تا تو جايي را در بين آن­ها پيدا كنم. و وقتي به اولين باري كه كلمه­ي «چهره» را روي كاغذ نوشته­ام، مي­رسم. تو را مي­بينم كه بالاي سر چهره­اي بي­لب كه هنوز كاملن چهره­اش را از دست نداده است ايستاده­اي. چهره­ي بي لب كمي آشنا مي­زند، با چشم دنبال لب­هايش مي­گردي و بر كف زمين محو شدن تدريجي لب­ها را مي بيني. نمي­داني اين محو شدن تدريجي لب­ها به خاطر ساختن آن برج بلند مركز شهر است يا از سر خفه شدن فرياد در عضلات صورت و يا شايد قرار است كلمات فقط از طريق دست­ها بر روي صفحات كاغذ يا ديوارها نوشته شوند و اصوات... اصوات... اصوات... ـ اين اصوات بودند كه مرا كشتندـ و برايت مي­نويسم: «اصوات محو شوند.» اينجا چه كسي بايد لال شود؛ من، تو، يا خواننده؟ و حال، خيسي و نمناكي مداومي كه دهانت پر از طعم آن شده است ـ دهانم پر از دهان توست ـ و تو حس تبديل شدن به سكوتي خفه شده در خود را داري.

به تو نگاه مي­كنم كه دارد چهره­اي در صورتت ترسيم مي­شود. لابد اين منم كه دارم چهره­ي واقعي خودم را باز مي يابم، يا شايد خواننده باشد كه تصميم به ترسيم چهره­اش در صورت تو گرفته است. حال كه در صورت تراش­خورده­ات، دو خط ِ مواج بر پيشاني، چهارخط مورب بر كناره­ي لب­ها و خط­هاي سيال ِ
بي­شماري كه پيدا و ناپيدا مي­شوند، تو را به ياد خودم مي­اندازد
. نگاهت به حروف ناشناس اطرافت كه در حال از هم پاشيدن و شكل گيري ِ دوباره­اند، خيره مانده است. كسي دارد اينجا را ـ نه داستان را ـ اينجا را ويران مي­كند و از ابتدا مي­سازد. به هم مي­ريزد و شكل مي­دهد. حروف دوده­اي رنگ دارند از زمين بلند مي­شوند، رشد مي كنند و «اين عذابي دردناك است زماني كه دودي مداوم احاطه­تان مي­كند» و يا نكند همان در آغاز كه هيچ نبود و كلمه بود، دنيا چنين شكل گرفته باشد...  چ ت ا ل گ ب  م ش س ق ف ع ص ح ض ه غ ك خ ث  ي ب ن  و ذ ر ز ط ظ ژ پ؛ درست مثل زماني كه بي­وزني حاكم باشد. كلمات دارند شكل      مي­گيرند. حروف دارند به سمت يكديگر مي­روند. به هم مي­چسبند و آنقدر جايشان را با هم عوض مي­كنند تا كلمه­اي شكل بگيرد ـ اينجا زهدان ِ زبان است، اينجا تباي است و ما هر كدام چون اديپ... ـ . كلمه مثل وقتي كه روي كاغذي آب بريزي در حال حل شدن در خودش است و رنگش از سياه در حال نزديك شدن به سرخ است ـ اين بماند كه من گاهي وقت­ها سياه را سرخ مي­بينم ـ كلمات دارند به هر رنگي در مي­آيند و بعضي هم بي­رنگ مي­شوند، محو مي­شوند، بخار مي­شوند و لابد همراه با اولين باران شروع به باريدن  مي­كنند.

قبل از اينكه در بين اين كلمات اسمي تازه براي خود دست و پا كني يا تغيير ماهيت بدهي و به شكل آسياب­هاي بادي و يا هر چيز ِ ديگري كه خواننده­ات اراده كند مسخ شوي ـ آري مسخ، كه انسان يكسر گرگوار سامساست، و ما هر روزه در تلاش براي بالا رفتن از ميز‌ ِ ميان ِ پذيرايي، روي خودمان خراب   مي­شويم ـ ؛ قبل از اينكه در هزاران هزار كلمه­اي كه در حال ساختن دنيايي ديگر هستند و برزخ داستان تو را تشكيل مي­دهند، غرق شوي؛ بايد بروي. ـ كه من مي­دانم تو خوانده مي شوي، خواننده، تو چطور؟ ـ  نمي­دانم همين جا روي تمام «تو»ها خط بكشم، محوت كنم، از بينت ببرم... نه، نمي­توانم... «نه، مگوييد /  مگوييد به تماشايش بنشينم / كه من ندارم دل فواره­ي جوشاني را ديدن / كه كنون اندك اندك مي­نشيند از پاي / و توانايي ِ پروازش اندك اندك مي گريزد از تن...» دنيا چقدر بايد عوض شده باشد. مغزم به خارش افتاده است، مي­خواهم با چيزي جمجمه ام را بشكافم و...

چشم­هايم را روي هم مي­گذارم و حداقل به اين اميد كه شايد زندگي در مابقيِ دنيا ادامه داشته باشد دست مي­گذارم روي پلك­هايت و پلك­­هايت با فرمانبري تمام روي قرنيه ي چشمانم را مي­پوشانند. داري در اعماق وجودت يك احساس ِ نوعي گسيختگي مي كني، نوعي غياب، بگذار اين دنياي بيمار، اين جهنمي كه در شقيقه­هايمان مخفي است بماند براي ذهن خواننده­مان...»

و خواننده؛ ما در هزارتوهاي مغزت رسولي را سرگردان كرده­ايم كه چون بتواني متن را عريان كني تو را به جهنم پنهان در شقيقه­هايمان بشارت مي­دهد، و ما تو را هم­ مرتبه با ديگر كلمات ِ حافظه­مان قرار   مي­دهيم... خواننده­ي خوب باش، نه خواننده­ي بد ـ افسانه­ي خوب شو، نه افسانه­ي بد ـ .

كلمه­ي صورتت را از روي كلمه­ي زمين بلند مي­كني و كلمه­ي چشمانت را به تندي به هم مي­زني تا به كلمه­ي نور متغير اطراف كه به خاطر ِ پنهان شدن كلمه­ي خورشيد در پشت كلمه ي دوده­ها است عادت كني. به ياد داري كه كلمه­ي دهانت طعم كلمه­ي خاك نمناكي را مزه كرد و سپس، از دست دادن كلمه­ي لب­هايت. به سمت كلمه­ي پنجره مي­روي. كلمه­ي شهر را هيجاني ناشناخته فرا گرفته است. تو در آستانه ي كلمه­ي پنجره ايستاده­اي و داري نزديك شدن موج كلمات هواپيماها را تماشا مي­كني كه مانند پرنده­ي گولو كه در هوا  تخم­هاي مكعبي مي­گذارد به اين اميد تخم­هايش در جاي سالمي فرود آيند و نشكنند، كلمه ي بمب­هايشان را با اين اميد به پايين مي­فرستند كه بر سر پر جمعيت­ترين مكان­ها فرود آيد. كلمه­ي شهر غرق در كلمه­ي   ماهي­هاي مرده­اي شده است كه جريان كلمه­ي آب ِ نسبتن تندي در حال پخش آن­ها در كلمه­ي شهر است. ناخودآگاه براي ساختن كلمه­ي فرياد تلاش مي­كني و بي­آنكه صدايي از كلمه­ي خودت به كلمه­ي گوشت برسد، تنها كشيده و منقبض شدن عضلات كلمه­ي صورتت را حس مي­كني.

جملات همه چيز را به دنبال مي­كشند، توقف صف بلند كلمات ممكن نيست، و تو كلمه­اي هستي در بين گرداب كلماتي كه دارند كلمه ي داستان را فرو مي­كشند. نمي­داني كه چرا كلمات صورت من دارند آرزو   مي­كنند كه بر چهره­ات كلمه­اي به جز مرگ نقش ببندد و اگر چنين شد ناچارم دوباره تو را با كلمات ديگري بسازم و دوباره در اتاقي نمناك روبروي خودم بنشانمت و هر بار تكرار مكرراتي كه... نمي­داني چرا       مي­خواهي آرزو كني كه جسمت ذوب شود، مثل جوي جاري شود و برود، يا مثل بخار از پنجره بيرون بزند؛ لابد از سر رواني آب موجود در سطح شهر است كه نتيجه­ي اولين بارِش است. اما... با تمام وجود داري سنگيني بودنت را حس مي­كني، سنگيني زنجير شدنت به كلمات و زمين و عادات و خاطراتت را؛ اين من ِ «داناي كل» كه مي­داند چه دارد مي­گذرد و سكوت اختيار كرده است.

و صداي رعد مانندي كه هر دويمان را به خود مي آورد: «به پيش، حمله...، حمله به آسياب­هاي بادي...».

و چون قصه به اينجا رسيد شهرزاد لب از سخن فرو بست، من در سياهچاله­ي روايت لغزيد، داستان از خرابه­هاي برج ِ بابل سر برآورد و اين­بار كسي نبود تا به اذن او براي تشويش زبان مردمان و پراكندن ِ  آن­ها داستان- برجي فرو ريخته شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:6  توسط شهرام مدبری  | 

فاطمه عباس پور

"فاطمه عباس پور" شاخص ترين عضو انجمن داستان شهرستان كازرون است.از ايشان  پيش از اين نيز در وبلاگ نام برده شد و داستانشان را خوانديد(کلیک کنید). موفقيت هاي ايشان كه اميدواريم همچنان ادامه داشته باشد، علاوه بر مواردي كه در گذشته گفته شد و از آن زمان تاكنون، برگزيده ي كنگره ي سراسري رها در زمينه ي داستان و مقام دوم جشنواره سراسري دانشجويان پيام نور است با داستان "براي فردا" كه اين بار مي خوانيد. براي ايشان آرزوي موفقيت و پيشرفت داريم و در انتظار نقدها و نظرات ارزشمند شما هستيم.سربلند باشيد.

                                                                          شهرام مدبري

 

 فاطمه عباس پور

 

 

"براي فردا"

 

 به من هم گفت : ((بيا بخواب!))

    نمي دانم مادرم بود يا مادر شوهرم يا زن همسايه مان كه چند روز پيش عمرش را داد به شما، اما خيلي سفيد بود حتي از ملحفه ها هم سفيدتر.او آرام دراز كشيده بود كنار جوي آبي كه احساس كردم چقدر بي خودي دارد مي رود، وقتي زن دست هايش را در آن  نمي زند يا حتي ملحفه ها را. خودم همين كار را كردم ؛ دوباره گفت:(( داري چي كار مي كني ؟! ول كن،بيا تو هم بخواب، ببين چه كيفي داره!))

    ازش معلوم بود كه چه كيفي مي كند.انگار كسي كه توي ابرها دراز كشيده ،به همان راحتي و آرامش. من هم دراز كشيدم و چشم هايم را آرام بستم و از اين همه آرامش لذت بردم. هيچ چيز در خاطرم نبود، احساس مي كردم هيچ كس را نمي شناسم و هيچ كاري قرار نيست انجام دهم جز اينكه در ميان اين همه زيبايي آرام بگيرم.

    يكدفعه مثل وقتي كه دست آدم را توي يك سطل آب جوش فرو كرده باشند از جا پريدم.آنقدر نفس نفس مي زدم كه احساس مي كردم الان است كه سينه ام از جا كنده شود.داشتم خفه مي شدم. آب را گذاشته بودم روي "اُپِن"؛ هر جوري بود خودم را به آنجا رساندم.خواستم دسته ي پارچ را توي دست هايم بگيرم اما نشد! نبود! انگشت هايم نبود! جيغ كشيدم . دويدم توي اتاق. هر چه "اميني" را صدا زدم عين يك تكه سنگ افتاده بود.رفتم سراغ بچه ها ؛ آنها هم انگار نه انگار، يعني بايد با دست شانه هايشان را تكان مي دادم و صدا مي زدم : ((آرزو جان! آرمان ، عزيزم!))

  تا بلند شوند، در آغوشم بگيرند و همراهم گريه كنند؛ دلداري ام بدهند و اصلا بروند دنبال انگشت هايم بگردند. حالا چه كار كنم؟ حتا نمي توانم يك دستمال كاغذي بردارم اشك هايم را

پاك كنم؛ پس چه طور مي خواهم فردا شاخه گل را از دست بچه ها بگيرم، ببويم و با لبخندي كه گوشه لب هايم نشسته ببوسمشان، بگويم:((من...من راضي به زحمتتون نبودم))

  كادوها چي؟ اگر آوردند چه جوري بازشان كنم؟ چسب ها را كه نمي شود با دهن كَند بايد حتما انگشت لاي تاهاي كاغذهاي رنگي كرد و آرام آرام آنها را باز كرد تا پاره نشوند. يعني انگشت هايم تا فردا مي خواهند همين جوري بمانند؟ هميشه همين طور است درست وقتي كه نبايد،  يك اتفاقي مي افتد مثل پارسال كه مريض شدم؛ يك تب و لرز شديد، آنقدر شديد كه وقتي "اميني" پلاستيك مشكي را دستم داد كلي ازش تشكر كردم. توي دلم داشت قند آب مي شد كه :((ديدي ؟ديد ي بالاخره همه چيز تمام شد؟ دست و بالش باز شد و چشم همه زن هاي همسايه كور بالاخره تلافي كرد. كاش مادرم هم زنده بود و مي ديد شايد نظرش در مورد او عوض مي شد.)) كه متوجه شدم اميني دارد بلند بلند مي گويد:((خواب ، خواب آور، دكتر گفته شربت ها خواب آورند، فهميدي؟!))

  حالا آن روز لااقل صبحش سالم بودم؛ توانستم يك چلو مرغ حسابي درست كنم ولي امسال چي؟ خدايا كلي نقشه كشيده بودم آخر فردا فرق مي كند بايد همه ی كارها را به بهترين شكل انجام دهم مثل يك روز هنرنمايي مي ماند آن هم وقتي كه مي خواهند از هنرمندان تجليل كنند. بايد حتمن خوشمزه ترين غذا را بپزم؛ امروز شامي درست كردم گفتم برنج نباشد بهتر است چون فردا به هرحال برنج داریم. نكند انگشت هايم وقتي كه گوشت ها را خورد مي كردم بريده شده؟ يا شايد وقتي آنها را داخل چرخ گوشتي انداخته ام توي پره هاي آن چرخ شده و باريك باريك از سوراخ هاي آن بيرون زده و من اصلن متوجه نشده ام ؟ يا اصلن وقتي كه داشتم گوشت ها را با سيب زميني و آرد و تخم مرغ ورز مي دادم دانه دانه كنده شده و توي خميرها گير كرده. يعني سرخشان كرده ام و بعد!... من كه نخوردم اما شوهرم و بچه ها... شايد براي همين بود كه اينقدر لذيذانه لقمه ی شامي ها را توي دهن مي گذاشتند طوري كه انگار جز شامي ها چيزي نمي ديدند.من كه اصلن اشتها نداشتم فقط دلم مي خواست بخوابم البته خواب هم نرفتم، رفتم لباس ها را شستم. ملحفه ی همه تشك ها و بالش ها را يكي يكي در آوردم ريختم توي طشت. اول چند دقيقه اي گذاشتمشان توي آب و تايد، تا خوب خيس بخورند؛ آستين هايم را تا آرنج بالا كشيدم، حلقه ام را هم در آوردم گذاشتم روي كهنه شويي؛ يكي، دو سال بيشتر دوام نياورد.

   دست هايم را توي كف ها فرو بردم و محكم چنگ زدم آنقدر كه انگشت هايم قرمز شد و سوز افتاد. بايد براي فردا همه چيز تميز تميز مي شد؛ اما ملحفه ها آنطور كه دلم مي خواست تميز نمي شدند؛ رژلب آرزو همه چيز را رنگي و ژل موي آرمان آنقدر چربشان كرده بود كه جز با سفيدكننده چيزي بر آنها اثر نمي كرد؛ البته لباس هاي اميني از همه بدتر بود، يا پر از گچ بود يا روغن ماشينش.اما سفيدكننده واقعن چيز خوبي است همه چيز را پاك پاك مي كند. نكند انگشت هاي مرا هم آن پاك كرده باشد؟! من هميشه آبش را مي گذارم بماند براي ماشين "اميني"؛ مي گويد براي شستن بعضي از قسمت هايش خوب است. ديشب كه زود خوابيد سراغ ماشين هم نرفت كه بخواهد بشويد پس بايد...

    تند دويدم به طرف حمام با آرنج چراغ ها را يكي يكي روشن كردم.با پا داخل طشت را گشتم هيچ چيز نبود! چرا چرا يك چيزي بود با انگشت هاي پا گرفتم آوردمش بالا؛ رژلب آرزو بود؛ حتمن مال بعد از ظهر بود كه با آرمان دعوا كرد؛ من همه ي چيزهايشان را كه پرت كرده بودند جمع كردم اما اين يكي را نديده بودم؛ فكر نكنم ديگر بدرد هم بخورد.

   نمي دانستم بايد چه كار كنم؟ كجا را بگردم؟ با پا زدم توي طشت همه ي آب هايش ريخت سرتاسر حمام ولي باز هم اثري از انگشت ها نبود. مثل ديوانه ها شده بودم؛ همين طور با خودم حرف مي زدم؛ مغزم داشت منفجر مي شد از بس كه فكرهاي جورواجور به ذهنم خطور مي كرد. مي گفتم پس فردا كه "اميني" از سر كار آمد كي لباس هايش را مي شويد، اتو مي كند؟ يعني حالا چه طور مي شود؟ يعني....؟! اي نمك نشناس، بعد اين همه سال حالا بايد اين طوري قضاوت كني؟! آن هم در مورد "اميني" كه اصلن اهل اين حرف ها نيست؟ بيچاره اين قدر صورتم چروك شده ، موهايم جوگندمي، هيچ وقت به رويم نمي آورد، هيچ وقت كاري ندارد كه چه مي پوشم، چه نمي پوشم؛ خب وقتي از سر كار مي آيد آنقدر خسته و كوفته است كه نه لباسم را مي بيند و نه چروك هاي صورتم را، بعد حالا مي رود اين كار را مي كند؟!

   اما آرزو هم كه بلد نيست كاري انجام دهد پس كي به وضع خانه برسد؟ كي غذا درست كند؟ كي لباس ها را بشويد؟خب حتمن...حتمن "اميني" مي رود يك ماشين لباس شويي آن هم از نوع تمام اتوماتيكش مي گيرد؛ مي گويند چند دقيقه هم طول نمي كشد كه شسته و خشك كرده تحويلت مي دهد. تازه مي گويند اتو هم مي كند! حالا راست يا دروغش را نمي دانم ولي فهميده ام كه خيلي تميز مي شويد شايد از من هم تميزتر! اما حتمن كلي هم پولش است آخر "اميني" از كجا بياورد ؟از دو شيفت كه بيشتر نمي تواند با بچه هاي مردم سر و كله بزند؛ همين حالايش هم خيلي وقت ها كه مي آيد خودم به زور بيدار نگهش مي دارم برايش لقمه مي گيرم.

   چه فكر و خيال هايي دارم مي كنم حتمن مي رود يك كهنه شويي نو مي خرد غذا هم آماده مي گيرند. تنها مشكل ، حلقه ام است كه چه طوري بپوشم؟

   هوا دارد كم كم روشن مي شود الان است كه ساعت زنگ مي زند و بايد "اميني" را بيدار كنم كه برود سر كار . سفيدي ملحفه را روي سرم مي كشم و آرام تر از هميشه به خواب مي روم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:34  توسط شهرام مدبری  | 

نوشین و نازنین حسینی نژاد

 

نوشین و نازنین حسینی نژاد کم سال ترین اعضای انجمن شعر و داستان کازرون هستند که البته در کنار مادرشان خانم چوپانی حدود یک سال است که یکی از دغدغه های دنیای به ظاهر کوچک اما بزرگشان نوشتن داستان است.دنیایی که هنوز به خیلی از تاریکی ها آلوده نشده.و در این مدت کارهای خوب و قابل توجهی را  ارایه کرده اند.در این راه نمی توان از زحمات مادر گرامیشان که از اعضای قدیمی انجمن می باشند چشم پوشی کرد.

 

لطفن ادامه ی مطلب را بخوانید

           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:2  توسط شهرام مدبری  | 

سید حامد موسوی

سید حامد موسوی،دانشجوی حقوق،علاوه بر حضور فعالش

 

 در انجمن داستان نویسی کازرون  در کانون فرهنگی و انجمن داستان نویسی دانشگاه نیز حضوری موثر دارد.بیشتر داستان هایی که از حامد دیده ام با همین لحن و زاویه دید نوشته شده.و فضایی مشخص را در کارهایش دنبال می کند.اگر چه مدت زیادی نیست که داستان می نویسد اما با مطالعه و تلاش زیادی که دارد از امیدهای روشن داستان کازرون است.در آینده بیشتر از ایشان خواهید خواند.نظرات و نقدهای ارزشمند شما در این راه او را یاری می کند.چشم به راهتان هستیم.

                شهرام مدبری 

 

                    

hamed musavi

 

       خوب مي داني چقدر هوس بوسيدن پشت

      چشمانت كه باد كرده و سرخ شده ، تمام تنم

      را قلقلك ميدهد . اگر بپرسم چند بار پشت

      چشمانت را بوسيده ام با


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:47  توسط شهرام مدبری  | 

بهنام دهقانی

 از بهنام دهقانی در بخش شعر انجمن گفتیم و اینکه طراحی قالب "آستانه"  به سعی بهنام در مقابل شماست و بسیاری دیگر.ناگفته این است که بهنام داستان نیز می نویسد،شاید با تلاشی بیش از شعر و با برنامه تر،البته این تلاش و طی مسیری مشخص همزمان هم در شعر او و هم در داستانش دیده می شود.به مینی مالیسم هم نگاهی دارد که دو نمونه از آن خدمت شما ارایه می شود.و تاکید بر این نکته که بهنام از هر گونه نقدی استقبال می کند،پس این خواهش او را بی جواب نگذارید.

داستان های بهنام را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:41  توسط شهرام مدبری  | 

محمد امین قربانی

 m.amin ghorbani

محمدامین قربانی دانشجوی مهندسی کشاورزی(صنایع غذایی)است.وسواس او در نوشتنِ  یک کار خوب و کم ایراد،شاید باعث شده که امین بسیار کم کار باشد.داستان هایش هرچند کم تعداد اما قابل توجه و استوار هستند،اما باید توجه داشت که یکی از مهم ترین عوامل شکوفایی استعداد تجربه کردن و نوشتن و باز نوشتن است،امیدواریم که در آینده داستان هایی بیشتر و برجسته تری از امین بخوانیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:51  توسط شهرام مدبری  | 

محسن پورمظفر

 محسن پورمظفر

 با داستانی از محسن پورمظفر به روز می شویم.محسن

دانشجوی کارشناسی مدیریت دولتی است و اگر چه مدت

 زیادی نیست که به نوشتن داستان پرداخته اما به دلیل مطالعه پی گیر و تلاش گسترده ای که در این زمینه داشته راه چند ساله را در مدت کوتاهی طی کرده است.به تازگی با داستانی که خدمتتان ارایه می شود در جشنواره ی «مهر و ماه» نیز مورد تقدیر قرار گرفت. 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:6  توسط شهرام مدبری  | 

فاطمه عباسپور

فاطمه  عباسپور متولد 1363 و دانشجوي رشته ي حسابداري ، از اعضاي قديمي و بسيار فعال انجمن داستان است. در مورد داستان هاي ايشان فكر مي كنم نگاهي به سابقه ي شركت ايشان در جشنواره هاي مختلف گوياي همه چيز باشد.         

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:59  توسط شهرام مدبری  | 

زنده یاد کرامت بیک وردی

شاید بی انصافی باشد اگر نخواهیم از زنده یاد کرامت بیک وردی بعنوان نخستین فردی که از آن در این وبلاگ داستان گذاشته می شود نام ببریم. چرا که ذهنیت ایجاد چنین مکانی با کرامت بیک وردی شکل گرفت.

زنده یاد کرامت ا... بیک وردی متولد شهر قایمیه از توابع کازرون بودند.شاید تنها انجمنی که ایشان در آن حضور مستمر و با تک تک اعضا دوستی صمیمانه و نزدیک داشتند، انجمن شعر و داستان کازرون بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:56  توسط شهرام مدبری  |