و دوباره با محسن پورمظفر

نوشتن داستان را از سال 1383 با حضور در انجمن داستان کازرون آغاز کرده ام... داستان، که روایت را در ذهنم زنده می کند و ننه شهرزاد را، با اینکه نمی دانم چقدر به روایت وفادار بوده ام... داستان محل آفرینش مکان ها و مردمانی است که می توانستند باشند... عیش مدام، تاکید می کنم که قبل از هر چیز خوانندهی خوبی هستم و می خواهم که خواننده خوبی باشم زیرا من در عمل خواندن آفرینشی دوباره را با متن شکل می دهم... داستان از نظر من چیزی ست ورای تمام ایسم ها و مکاتب... تنش است... سیر آزادی است همانطور که هگل در "دیالکتیک خدایگان و بنده" می گوید... داستان سفر است... جستجوگری است... از ابتدا که "دن کیشوت" و "سانجو پانزا" به راه افتادند و باور کنید آنها آسیابهای بادی اند، تا "بوئندیاها" که در کار کشف رازهای جهان اند و در انتها هر آنچه خوانده می شود اتفاق می افتد... تمام پرسشهای "ایوان کارامازوف"... چرا باید باز خرید؟ ... و ما همه "کارامازوف" هستیم... شهوت و معصومیت با هم در خونمان هست... و... "ولادیمیر" و "استراگون" که در صحنه ی خالی روزگار در انتظار "گودو" تنها مانده اند... ـ برویم خودمان را دار بزنیم ـ برویم ـ برویم... در این شهرهای بابلی که هر پنجره زبانی برای خویش دارد... باید زودتر تمامش کنم... داستان از اینها همه بیشتر است... زندگی است با تمام ملالت های و شادی هایش... و تعریفی آکادمیک با الهام از نظریه رمان گئورگ لوکاچ: داستان ساختاری در کل که شخصیت ها در آن رشد می کنند، ایده ها جان گرفته و پرورانده می شوند... با اینحال محتوا خود به فرم می رسد و داستان را شکل می دهد... داستان های خوب از نویسندهی خود باهوشترند... و رمان که جمعیت دنیا را زیاد می کند...
...
محسن پورمظفر، متولد 1365 در شهرستان کازرون است و هم اکنون دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی مدیریت دولتی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کازرون است. از او پيش از اين نيز در وبلاگ نام برده شده و داستان روایت درونی یک مرگ را از او خوانده ايد. او در حال حاضر مشغول گذراندن دوره ی کارگردانی زیر نظر خانه ی جوان سینما و دوره ی فیلم نامه نویسی زیر نظر خانه مدرسه کارگاهی سینما در شیراز است. داستانی که خدمتتان ارایه می شود در جشنواره ی «نارنج» جهرم مقام اول را کسب نموده است.
تقدیر شده در چهارمین کنگره ی داستان "ماه و مهر" / فارس و استان مهمان کرمان / شیراز / بهار 1387
مقام اول کنگره ی داستان استانی "نارنج" / جهرم / زمستان 1386
تقدیر شده در سومین کنگره ی داستان "ماه و مهر" / فارس و استان مهمان بوشهر / شیراز / تابستان 1385
...
و تمام ِ جهان را يك زبان و يك لغت بود... / تورات؛ سفر پيدايش؛ باب يازدهم
بي چهرهگي / محسن پورمظفر
« ...صداي دور شدن آخرين هواپيما به گوش ميرسد و هنوز گرد و خاك انفجار آخرين بمبها فرو ننشسته است. همزمان كه ميخواهي تكاني به خودت بدهي، صورتت را هم از روي زمين بلند ميكني و لرزش عمومي بدنت كه با لباسهايت در حال تجربه كردن سائيدگياند و قلوه سنگهايي كه آنقدر خودشان را در پوستت فرو ميكنند تا لابد گاهي وقتها خود را جزيي از تو حساب كنند و يا اين تويي كه آنها را...؛ سر ِ پا ايستادهاي و صورتت كه آغشته به خون و خاك كف زمين است به تو بي چهرهگي ِ فردي با ماسك سرخ رنگي را داده است. احساس سنگيني بيش از حدي در حال آزار دادنت است و ناشناس بودن عجيبي كه نه تنها تو را نسبت به اطراف بيگانه كرده است، بلكه دور و برت نيز نسبت به صورت بي چهرهي تو چنين حسي را دارند. و همين باعث ميشود كه نيازي نبينم برايت اسمي بگذارم. چرا كه تنها با اشارهاي به هريك از كلمات اين متن ميتوانم تو را مورد خطاب قرار دهم ـ همه ميتوانند ـ . اين چيزي است كه من برايت ساختهام، بيچهرهگياي كه به تو دادهام و ناخودآگاه دنبال صورتي چهرهدار ميگردي تا خود را در قالب آن توصيف كني و اندكي ملموس براي خوانندهاي كه تو با بدني شبحوار و صورتي بيچهره در ذهن تصور كرده است.
كافي است كمي سر بچرخاني تا در سنگيني فراگير ظهر دلگيري كه همه جا را غرق خود كرده است شهر را ببيني كه خاموش از هر صدايي است و تنها ساختمانهاي كم و بيش به جاي مانده در آن برج بلندي در مركز شهر است كه سر به آسمان گذاشته و بر روي سنگهاي تشكيل دهنده اش كلمات حك شده اند. و كلمات چنان يك دست هستند انگار برج و ساكناش داراي يك زبان و يك لغت هستند. همراه با چند آسياب بادي كه وسوسهام مي كنند تا دن كيشوت وار به سويشان بتازم... و كندي كسل كنندهشان تو را به وحشت انداخته است كه نكند آنها هم انسانهايي باشند كه نه تنها چهرهشان را از دست دادهاند، بلكه به شكل چنين آسيابهايي مسخ شدهاند. در كوچهها و خيابانهاي شهر كه قدم ميزني بيچهرگي همهي افراد شهر را مبتلا به خود كرده است.
گاوها و اسبهايي كه پاره پاره شدهاند، هر تكهشان جايي افتاده است و آرزوي رستاخيز را در سر ميپرورانند. آدمهايي كه بي لباند ولي در عين حال ميتواني فرياد را در عضلات صورتشان تشخيص بدهي. همه روي زمين افتادهاند. انگار مدتها پيش اينجا قربانگاهي بوده است. يا جُلجَتايي دوباره برپا شده است و آنها را نه بر روي صليب، كه بر روي زمين به چارميخ كشيدهاند و اينجاست كه بيشتر نمايان ميشود اصلن فرقي نميكند كه صليب چوبي باشد يا شني، يا اينكه صليبي باشد يا نباشد؛ بلكه مهم چشمان بهتزده و غمناكياند كه دارند براي دژخيمشان طلب آمرزش ميكنند و... «پدرجان، آنان را ببخشاي زيرا نميدانند چه ميكنند». چشماني كه كسي پوست صورتشان را با وحشيگري هرچه تمامتر كنده است. صورتهاي بيچهره و بيلب همه در بهت چيزي فرو رفتهاند.
اينجا مينويسم كه تو را وقتي سرگرم توصيف و نوشتن كلمات بر روي كاغذ بودهام گم كردهام و حالا دستم را روي تك تك كلمات ميگذارم تا تو جايي را در بين آنها پيدا كنم. و وقتي به اولين باري كه كلمهي «چهره» را روي كاغذ نوشتهام، ميرسم. تو را ميبينم كه بالاي سر چهرهاي بيلب كه هنوز كاملن چهرهاش را از دست نداده است ايستادهاي. چهرهي بي لب كمي آشنا ميزند، با چشم دنبال لبهايش ميگردي و بر كف زمين محو شدن تدريجي لبها را مي بيني. نميداني اين محو شدن تدريجي لبها به خاطر ساختن آن برج بلند مركز شهر است يا از سر خفه شدن فرياد در عضلات صورت و يا شايد قرار است كلمات فقط از طريق دستها بر روي صفحات كاغذ يا ديوارها نوشته شوند و اصوات... اصوات... اصوات... ـ اين اصوات بودند كه مرا كشتندـ و برايت مينويسم: «اصوات محو شوند.» اينجا چه كسي بايد لال شود؛ من، تو، يا خواننده؟ و حال، خيسي و نمناكي مداومي كه دهانت پر از طعم آن شده است ـ دهانم پر از دهان توست ـ و تو حس تبديل شدن به سكوتي خفه شده در خود را داري.
به تو نگاه ميكنم كه دارد چهرهاي در صورتت ترسيم ميشود. لابد اين منم كه دارم چهرهي واقعي خودم را باز مي يابم، يا شايد خواننده باشد كه تصميم به ترسيم چهرهاش در صورت تو گرفته است. حال كه در صورت تراشخوردهات، دو خط ِ مواج بر پيشاني، چهارخط مورب بر كنارهي لبها و خطهاي سيال ِ
بيشماري كه پيدا و ناپيدا ميشوند، تو را به ياد خودم مياندازد. نگاهت به حروف ناشناس اطرافت كه در حال از هم پاشيدن و شكل گيري ِ دوبارهاند، خيره مانده است. كسي دارد اينجا را ـ نه داستان را ـ اينجا را ويران ميكند و از ابتدا ميسازد. به هم ميريزد و شكل ميدهد. حروف دودهاي رنگ دارند از زمين بلند ميشوند، رشد مي كنند و «اين عذابي دردناك است زماني كه دودي مداوم احاطهتان ميكند» و يا نكند همان در آغاز كه هيچ نبود و كلمه بود، دنيا چنين شكل گرفته باشد... چ ت ا ل گ ب م ش س ق ف ع ص ح ض ه غ ك خ ث ي ب ن و ذ ر ز ط ظ ژ پ؛ درست مثل زماني كه بيوزني حاكم باشد. كلمات دارند شكل ميگيرند. حروف دارند به سمت يكديگر ميروند. به هم ميچسبند و آنقدر جايشان را با هم عوض ميكنند تا كلمهاي شكل بگيرد ـ اينجا زهدان ِ زبان است، اينجا تباي است و ما هر كدام چون اديپ... ـ . كلمه مثل وقتي كه روي كاغذي آب بريزي در حال حل شدن در خودش است و رنگش از سياه در حال نزديك شدن به سرخ است ـ اين بماند كه من گاهي وقتها سياه را سرخ ميبينم ـ كلمات دارند به هر رنگي در ميآيند و بعضي هم بيرنگ ميشوند، محو ميشوند، بخار ميشوند و لابد همراه با اولين باران شروع به باريدن ميكنند.
قبل از اينكه در بين اين كلمات اسمي تازه براي خود دست و پا كني يا تغيير ماهيت بدهي و به شكل آسيابهاي بادي و يا هر چيز ِ ديگري كه خوانندهات اراده كند مسخ شوي ـ آري مسخ، كه انسان يكسر گرگوار سامساست، و ما هر روزه در تلاش براي بالا رفتن از ميز ِ ميان ِ پذيرايي، روي خودمان خراب ميشويم ـ ؛ قبل از اينكه در هزاران هزار كلمهاي كه در حال ساختن دنيايي ديگر هستند و برزخ داستان تو را تشكيل ميدهند، غرق شوي؛ بايد بروي. ـ كه من ميدانم تو خوانده مي شوي، خواننده، تو چطور؟ ـ نميدانم همين جا روي تمام «تو»ها خط بكشم، محوت كنم، از بينت ببرم... نه، نميتوانم... «نه، مگوييد / مگوييد به تماشايش بنشينم / كه من ندارم دل فوارهي جوشاني را ديدن / كه كنون اندك اندك مينشيند از پاي / و توانايي ِ پروازش اندك اندك مي گريزد از تن...» دنيا چقدر بايد عوض شده باشد. مغزم به خارش افتاده است، ميخواهم با چيزي جمجمه ام را بشكافم و...
چشمهايم را روي هم ميگذارم و حداقل به اين اميد كه شايد زندگي در مابقيِ دنيا ادامه داشته باشد دست ميگذارم روي پلكهايت و پلكهايت با فرمانبري تمام روي قرنيه ي چشمانم را ميپوشانند. داري در اعماق وجودت يك احساس ِ نوعي گسيختگي مي كني، نوعي غياب، بگذار اين دنياي بيمار، اين جهنمي كه در شقيقههايمان مخفي است بماند براي ذهن خوانندهمان...»
□
و خواننده؛ ما در هزارتوهاي مغزت رسولي را سرگردان كردهايم كه چون بتواني متن را عريان كني تو را به جهنم پنهان در شقيقههايمان بشارت ميدهد، و ما تو را هم مرتبه با ديگر كلمات ِ حافظهمان قرار ميدهيم... خوانندهي خوب باش، نه خوانندهي بد ـ افسانهي خوب شو، نه افسانهي بد ـ .
□
كلمهي صورتت را از روي كلمهي زمين بلند ميكني و كلمهي چشمانت را به تندي به هم ميزني تا به كلمهي نور متغير اطراف كه به خاطر ِ پنهان شدن كلمهي خورشيد در پشت كلمه ي دودهها است عادت كني. به ياد داري كه كلمهي دهانت طعم كلمهي خاك نمناكي را مزه كرد و سپس، از دست دادن كلمهي لبهايت. به سمت كلمهي پنجره ميروي. كلمهي شهر را هيجاني ناشناخته فرا گرفته است. تو در آستانه ي كلمهي پنجره ايستادهاي و داري نزديك شدن موج كلمات هواپيماها را تماشا ميكني كه مانند پرندهي گولو كه در هوا تخمهاي مكعبي ميگذارد به اين اميد تخمهايش در جاي سالمي فرود آيند و نشكنند، كلمه ي بمبهايشان را با اين اميد به پايين ميفرستند كه بر سر پر جمعيتترين مكانها فرود آيد. كلمهي شهر غرق در كلمهي ماهيهاي مردهاي شده است كه جريان كلمهي آب ِ نسبتن تندي در حال پخش آنها در كلمهي شهر است. ناخودآگاه براي ساختن كلمهي فرياد تلاش ميكني و بيآنكه صدايي از كلمهي خودت به كلمهي گوشت برسد، تنها كشيده و منقبض شدن عضلات كلمهي صورتت را حس ميكني.
جملات همه چيز را به دنبال ميكشند، توقف صف بلند كلمات ممكن نيست، و تو كلمهاي هستي در بين گرداب كلماتي كه دارند كلمه ي داستان را فرو ميكشند. نميداني كه چرا كلمات صورت من دارند آرزو ميكنند كه بر چهرهات كلمهاي به جز مرگ نقش ببندد و اگر چنين شد ناچارم دوباره تو را با كلمات ديگري بسازم و دوباره در اتاقي نمناك روبروي خودم بنشانمت و هر بار تكرار مكرراتي كه... نميداني چرا ميخواهي آرزو كني كه جسمت ذوب شود، مثل جوي جاري شود و برود، يا مثل بخار از پنجره بيرون بزند؛ لابد از سر رواني آب موجود در سطح شهر است كه نتيجهي اولين بارِش است. اما... با تمام وجود داري سنگيني بودنت را حس ميكني، سنگيني زنجير شدنت به كلمات و زمين و عادات و خاطراتت را؛ اين من ِ «داناي كل» كه ميداند چه دارد ميگذرد و سكوت اختيار كرده است.
و صداي رعد مانندي كه هر دويمان را به خود مي آورد: «به پيش، حمله...، حمله به آسيابهاي بادي...».
□
و چون قصه به اينجا رسيد شهرزاد لب از سخن فرو بست، من در سياهچالهي روايت لغزيد، داستان از خرابههاي برج ِ بابل سر برآورد و اينبار كسي نبود تا به اذن او براي تشويش زبان مردمان و پراكندن ِ آنها داستان- برجي فرو ريخته شود.


