تبليغاتX
آستانه ای بر داستان کازرون - نوشین و نازنین حسینی نژاد

آستانه ای بر داستان کازرون

انجمن داستان شهرستان کازرون

نوشین و نازنین حسینی نژاد

یک انجمن بدون شک از افرادی با سنین مختلف و سبک و سیاق خاص تشکیل شده که در کنار هم و تحت تأثر جمع موجود پیش می روند.در این جمع گاهی با افرادی با سن و سال کم روبرو می شویم که نمی توان گفت ارزش و اهمیت کارشان کمتر دیگران است حتا از جهاتی می توان گفت بیشتر قابل توجه و اعتنا هستند.

نوشین و نازنین حسینی نژاد کم سال ترین اعضای انجمن شعر و داستان کازرون هستند که البته در کنار مادرشان خانم چوپانی حدود یک سال است که یکی از دغدغه های دنیای به ظاهر کوچک اما بزرگشان نوشتن داستان است.دنیایی که هنوز به خیلی از تاریکی ها آلوده نشده.و در این مدت کارهای خوب و قابل توجهی را  ارایه کرده اند.در این راه نمی توان از زحمات مادر گرامیشان که از اعضای قدیمی انجمن می باشند چشم پوشی کرد.به موفقیت نوشین و نازنین عزیز ،امید زیادی داریم و برایشان آرزوی موفقیت می کنیم.اما در مورد این دو داستان تقاضایی که از شما عزیزان دارم این است که کم سن بودنشان مانع از نقدتان نشود.خوشبختانه در محیط انجمن هر کس در هر سن و سال که باشد با نقد و شرایط آن آشناست،نوشین و نازنین نیز همچنین. پس راهنمایی های شما را تقاضامندیم.

 

 


                                                             مقصر اسم من بود

                                                            نوشین  حسینی نژاد       12ساله

 

نوشین حسینی نژادگوشش را تیز کرد .انگار در مورد او پچ پچ می کردند .پدر خطاب به مادر گفت:                                                            

زود نیست؟

و مادر جواب داد: نه! به نظر مریم برای خودش خانمی شده

توی دلش باذوق گفت : چه خوب پس دیگه کتاب و درس و ریاضی وللش.همه اش شدکشک .

از شب تاصبح خواب به چشمانش نرفت که نرفت همه اش باتخیلاتش کلنجار میرفت. "یک خواستگاری بی مقدمه ! مثل این که قرار برای فردا گذاشتند." و ...

مدام چند و چونش را در ذهن مرورمی کرد : "اگه ازدواج کنم دوستانم چی؟ می تونم برم پیششون و دوباره با هم گپ بزنیم ، بازی کنیم ؟ شاید اونا دیگه منو فراموش کنند."

 درهمین خیالات بود که چشمانش سنگین و سنگین تر شدند و ...

 با طلوع خورشید انگار جان تازه ای گرفت. خیلی دلش میخواست حرف های دیشب پدر و مادر را کامل تر بشنود. اما جرأت نمی کرد از مادرش بپرسد چون ممکن بود بخاطر این که گوش ایستاده بود دعوایش کند. 

    پس بدون هیچ گفت وگویی به طرف مدرسه راه افتاد.آنجا بچه ها با چه شوقی باهم گفت وگو می کردنند و می خندیدند .اما او برای این که بفهماند بزرگ تر از آن ها شده خودش را بالا میگرفت و نسبت به سلام هایشان بی اعتنا بود.

نرگس یکی از دوستانش به طرفش آمد :

_ سلام مریم .

با خودش گفت: جوابش را نمی دهم .

_  چی شده ناراحتی !

_ نیستم .

و با هم رفتند زیر درخت.فقط نرگس حرف می زد و او فقط گوش می داد.جرأت نداشت برای دوستش ماجرای دیشب را تعریف کند .نرگس گفت :حالا تو بگو. چرا هیچی نمی گی . هر روز که فرصت نمی دادی من حرف بزنم .

_ من بزرگ شدم .

_ خوب معلومه هممون بزرگ شدیم .

_ من یه جور دیگه بزرگ شدم و قراره برام خواستگار بیاد .

_ نرگس کلی تعجب کرد،بعد گفت:مبارکه اما اگر نظر منو بخوای میگم هنوز وقتش نشده .با اون شناختی که من از پدر و مادرت دارم چنین اجازه ای بهت نمی دن.

_ من که نخواستم .خودشون بریدن و دوختن . تازه از من هم نظر نخواستن .

 

ظهر از مدرسه که خارج شد .تا پشت در خانه در این فکر بود که چگونه از زیر زبان مادرش کم وکیف کار را بپرسد .

_ سلام مامان .

_ سلام دخترم .

 وارد اتاق شد و لباس خوش رنگی تنش کرد و موهای حنایی اش را بالای سرش جمع کرد و روی تخت لم داد و با خودش حرف میزد :"اگه ازدواج کنم چند تا بچه کافیه ؟ 10 تا...، نه بابا خیلی زیاده. 5 تا ،نه یکی دو تا کافیه .خونمون باغچه داشته باشه ...نه نداشته باشه...حوض داشته باشه... آنقدر با خودش حرف زد که دیگر ناگفته ها تمام شده بودند.دلش می خواست مراسم امشب بهترین مراسم دنیا باشد.تا شب پدر خانه را جارو کشید و او به کمک مادر به آشپزخانه سر و سامانی داد و خانه را مرتب کردند.دست آخر سراغ یخچال رفت ببیند مامان میوه و شیرینی خریده ، نه بابا انگار وضع یخچال هم بدک نبود خیلی دلش می خواست از مامان بپرسد. خواستگارها چه ساعتی سر می رسند . ولی کمی حیا هم چیز بدی نبود .تا عصر به دکوراسیون منزل ور می رفت .هی بدک نشده بود . وارد اتاق شد و نشست .

" وقتی خواستگاری پشت در باشد وظیفه من چیه ؟ آهان پیدا کردم "

یواشکی رفت سراغ کمد مامان و چادر نمازش را برداشت و روی سر انداخت و مقابل آینه ایستاد برایش خیلی بزرگ بود اضافی چادر را زیر بغلش زد اما ظاهرش چنگی به دل نمی زد . همچین بزرگ بزرگ هم نشده بود .کم کم بعد از نماز مغرب پدر و مادرش هم آماده شدند .مادر چادر مشکی روی سرش انداخت . مثل اینکه می خواستند جایی بروند .فهمیده بود دنیا از قدیم تا حالا خیلی تغییر کرده . اما ندیده بود پدر و مادر عروس خانم بروند خانه ی داماد خواستگاری . به طرف مادر رفت و با مِن و مِن گفت :

_ کجا بسلامتی ؟

_ بله برون

_ مگه قرار نبود امشب ؟

و پدرش  پیش دستی کرد و گفت :

_ بله برون مریم .دختر همسایه است .انشا ء الله نوبت تو هم می رسه .دختر گلم . و مامان جواب داد:

_ خانم دکتر لایقی شده برای خودش .

من که از خجالت آب شده بودم وارد اتاق شدم و چادر نماز مادر را  سر چوب رختی آویزان کردم و گفتم :

-حالا حالا ها مونده تا تو اندازه سرم بشی .

 

 


 

نازنین حسینی نژاد  شب بیاد ماندنی

   نازنین حسینی نژاد   11 ساله

 

«خانم لطف کنید جای خواب احمد آقا را توی اتاق بغلی آماده کنید.»

به همین راحتی لگد به بخت خودم زدم .ولی من از گشنگی داشت طاقتم طاق می شد.یک لحظه که چشمم را روی هم می گذاشتم خواب کباب ومرغ و کیک می دیدم و خوابم نمی برد تا بالاخره با خود گفتم:

"تا کی می خوای کمرویی کنی ،این هم انگار خونه ی خودت ،فقط کافیه در یخچال را باز کنی."

 اما فایده ای نداشت من کلاً کمرویی توی خونم بود .جرأت نداشتم از تخت خواب پایین بیایم وجدانم می گفت :می دونی اگر رضا بیدار بشه اون وقت چی می شه ؟کار تو رو می بینه ، آخه اگر تو بدون اجازه سر یخچال بری اون وقت رضا و زنش چه فکری می کنند.به خیالشون تو از بس پررو و شکمو بودی سر یخچال رفتی تازه شک می کنند که شاید سر صندوقچه و کمدشون هم رفته باشی. صدای تالاپ تلوپ قلبم رو می شنیدم. بالاخره با ترس و لرز دل به دریا زدم و توکل به خدا کردم و به سمت آشپز خانه حرکت کردم.نصفه ی راه دوباره ترسیدم این چه مرضی بود که از شرش راحت نمی شدم .اما تکلیف معده ام چی می شد اگر صبح سر شرکت سروکارم به بیمارستان می کشید چکار می کردم اما نه بهتره با شکم گرسنه بخوابم .دوباره به اتاق برگشتم وسعی کردم با هر زوری شده چشمانم راببندم ولی لعنتی عجب گیری داده بود .از این خصلتم بدم می آمد با خود گفتم:

رضا که دوست منه یه عمر با هم رفیق بودیم پس خیلی هم نباید به خودم سخت بگیرم.مثل دزدهای  ناشی دوباره به سمت آشپزخانه به راه افتادم .چراغ روشن بود وصدای جیرینگ جیرینگ استکان ونعلبکی می آمد بی اختیار دست و پاهایم لرزیدند آب دهنم را به سختی قورت دادم عجب شب ترسناکی. آرام نبودم .اگه کسی توی آشپزخانه باشه؟ یا زن رضا آبی چیزی خواسته باشه چی ؟اون وقت خوب بود می رفتم پشت سرش؟! نه بابا عجب فکر مزخرفی .دودل بودم .بالاخره زدم به سیم آخر و یواشکی تا پشت در آشپز خانه پاورچین پاورچین رفتم صدای قاشق وچنگال به صداهای دیگر افزوده شد در را تا نیمه باز کردم...

 تعجب کردم .رضا دولپی قاشق های پر از پلو را می جوید از دیدن من تعجب کرد وگفت :

چیه احمد آقا سروصدا کردم نذاشتم بخوابی؟

نه نه تشنم شده بود آب داری گفت :

آره بفرمایید زیاد کشیدما ؟گفتم

عادت دارید سحر پلو بخوری ؟

نه بابا فردا عید مبعثه .هرسال روزه می گیرم .گفتم:

ما چاکر مبعث هم هستیم .قاشق اضافی داری .رضا گفت :

آره برای هر کی که ثواب روزه ی فردا نصیبش باشه .این جا قاشق و پلو فراوونه .

 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:2  توسط شهرام مدبری  |